تبلیغات

از درج هرگونه تبلیغات و مطالب هرز معذوریم

این کتاب لعنتی (پرویز مسجدی) – دفتر غم





ولعنت کردیم

چشممان را گوشمان

را نیز…

از شعر کتیبه اخوان

دو روز بود که دایی مرتضی در پستوی اتاق ما پنهان شده بود. به من سپرده بودند که جلو همسایه‌ها و بچه‌های همبازی‌ام حرفی از دایی مرتضی نزنم. «دایی مرتضی رفته مسافرت. ما هم خبر نداریم کجا رفته. خوب فهمیدی؟» دایی مرتضی جوانِ شاداب و سرزنده‌ای بود. او هر وقت به خانه ما می‌آمد، مادرم خوشحال می‌شد. کمتر پیش می‌آمد مادرم را مثل زمانی که دایی مرتضی به خانه ما می‌آمد، خوشحال ببینم. به نظرم می‌رسید مادرم همیشه گرفتار است. او اغلب از این که حادثه ای شوم برای خانواده ما بیفتد، نگران بود. وقتی دایی مرتضی می آمد، گویی خُلقش باز می شد. چای درست می کرد. برای خودش قلیان چاق می کرد و با دایی مرتضی می نشستند به تعریف. از فامیل هایی که در یک شهر دیگر داشتیم و من هر گز آن را ندیده بودم، حرف می زدند. همیشه بعد از آوردن اسم فامیل هایی که من نمی دانستم در چه شهری بودند، به این نتیجه می رسیدند که بالاخره مجبور شدیم بیاییم در این ولایت غُربت. با این که ما مدت ها بود به آبادان آمده بودیم، مادرم آبادان را ولایت غُربت می دانست. بعد اشک در چشمهایش جمع می شد و به قلیان پُک می زد. دایی مرتضی دسته ای از موهای سیاهش را که همیشه روی پیشلنی افتاده بود، با دست بالا می زد و مادرم را دلداری می داد. حالا دو روز بود که او در پستوی اتاق ما پنهان شده بود. روز سوم نزدیک غروب، دایی محسن به خانه ما آمد. انگار نه انگار که دایی مرتضی در پستوی اتاق ما پنهان شده است. هیچ حرفی با او نزد. مدتی با برادرم پچ پچ کردند. موقع رفتن به برادرم گفت«با خانوم باجی بیا» به مادرم می گفتن خانم باجی. بعد به من اشاره کرد وگفت«اینم با خودتون بیارین» فکر کردم می خواهیم برویم خانه دایی محسن میهمانی. برادرم آهسته پرسد «ساعت ده شب بیایم خوبه» صدایش می لرزید. دایی محسن سرش را خم کرد و جویده گفت «بزارین یازده شب بیایین بهتره» چه میهمانی دیر وقتی؟ این را در دلم گفتم. دایی مرتضی همچنان توی پستو پنهان بود. آخرهای شب مادرم حیاط را می پایید که همسایه ها نباشند، آنوقت دایی مرتضی را با تکان دادن پردۀ پستو ، خبر می کرد. او از حیاط می گذشت و به سرعت خودش را به توالت می رساند. دیگر به دسته موهایش که روی پیشانی آویزان بود، توجه نداشت. آن ها را بالا نمی زد و صاف نمی کرد. دوباره آرام به اتاق می آمد و به پستو می رفت. چهار خانوار دور حیاط نباید می فهمیدند که او در پستو خودش را زندانی کرده است. بعد از رفتن دایی محسن و با فکر این که شب دیر وقت باید برویم خانۀ آن ها، رفتم توی کوچه. این روزها بودن در کوچه که طولش فقط هشت نود و به خیابان ختم می شد، هیجان داشت. هر چند دقیقه با یک کامیون ارتشی یا پیاده ، چند نفر را به کلانتری می بردند. کلانتری قدری از کوچه ما بالاتر و در آن طرف خیابان قرار داشت. وقتی رسیدم سر کوچه، باز هم رضا کوچیکه را دیدم که جوان خونینی را با خودش به کلانتری می برد. رضا کوچیکه پاسبان قد کوتاه و بدجنسی بود که تمام جوانانی را که دستگیر می کرد، خونین و مالین می‌کرد. اولین دکانی که چسبیده به کوچه ما بود، یک رادیو سازی بود. دکانش پر از رادیوهای درست و خراب بود و خودش مرتب با آن ها ور می رفت و صداهای گوشخراشی از آن ها بیرون می آورد. صاحبش یک نفر هندی بود به اسم پیتان. وقتی ما جلو دکانش بازی می کردیم، کاری با ما نداشت. آدم قد کوتاه و سیاه سوخته و خوش اخلاقی بود که همیشه موهایش از روغنی که به آن مالیده بود، برق می زد. در ساعات اول شب، رادیو دهلی را می گرفت که برنامه فارسی داشت. بعضی از روزها که خبر زیاد بود، رادیو دهلی از مصدق و شاه حرف می زد. این طور مواقع عابرینی که از پیاده رو در حال عبور بودند، پا سست می کردند تا خبرها را بشنوند. پایین دست خیابان، هیچ خبری نبود. چون در آن جا بعد از تمام شده خیابان پهلوی، محوطه آرام «بریم» و پالایشگاه شرکت نفت آبادان شروع می شد. طرف بالای خیابان بود که شلوغ بود. از آن جا بود که هر چند دقیقه کسی را کشان کشان می آوردند. از مرکز آبادان، بازار قدسی و چهارراه زند. چیزی از آمدنم در کوچه نگذشته بود که این بار پاسبان احمدی را دیدم. او داشت دختر جوانی را با خودش به کلانتری می آورد. رضا کوچیکه و احمدی دو پاسبانی بودند که این روزها نامشان سر زبان‌ها بود. همین بعد از ظهر بود که نازنین خانم، همسایه مان داشت به مادرم می گفت «الهی این دوتا پاسبان جزِ جگر بزنن. خانم باجی نمی دونی چه آتشی دارن می‌سوزونن» وقتی دختر جوان با پاسبان احمدی داشتند از جلو کوچه ما می گذشتند، تمام مغازه دارها، جلو دکان هایشان آمده و به نظاره ایستاده بودند. پیتان هم آمده بود. رادیوی دکانش روشن بود و داشت یک آهنگ هندی پخش می کرد. دختر در حال راه رفتن با پاسبان احمدی بود و هیچ حرفی نمی زد. پاسبان احمدی شاید برای زهر چشم گرفتن از مغازه دارها و عابرین، بدون جهت با مشت کوبید توی گردن دختر. دختر تلو تلو خورد و روی زانو افتاد. پاسبان احمدی مهلت نداد دختر بلند شود. موهایش را چنگ زد و چند متر او را روی زمین کشید. مغازه دارهای دوطرف خیابان، همچنان به نظاره ایستاده بودند. کسی چیزی نمی گفت. گویی این حق مسلم پاسبان احمدی بود که با جوانان این کارها را بکند. از فریاد دختر، درِ تنها خانه ای که به جز خانه ما در کوچه قرارداشت، باز شد و باجا با احتیاط بیرون آمد. خودش را رساند سر کوچه. باجا دوست و همبازی من بود. در خیابان، دختر می کوشید از روی زمین بلند شود و موهایش را از چنگ پاسبان نجات دهد. در اینوقت یک کامیون از کوچه کلانتری بیرون آمد. راننده آن یک پاسبان بود. رضا کوچیکه هم با تبختر کنار راننده نشسته بود. پشت کامیون چادر برزنتی کشیده بودند. راننده با دیدن دختر و پاسبن احمدی، کامیون را نگه داشت. احمدی گفت «اینم با خودتون ببرین» و دختر را هل داد طرف کامیون. به نظرم وقتی اتاق های کلانتری شلوغ می شد، دستگیر شده ها را با کامیون به جای دیگری می بردند. هر روز چند با این کامیون را می دیدم که از کوچه کلانتری بیرون می آمد. وقتی دختر خود را به پشت کامیون رساند که سوار شود، دست هایی از زیرِ چادر کامیون به دختر کمک کردند و او را کشیدند بالا. رضا کوچیکه از کمکی که دستگیر شده های توی کامیون به دختر کردند، عصبانی شد. از کامیون آمد پایین. باتومش را کشید و چند بار کوبید روی چادر برزنتیِ کامیون. باجا ترسید و چسبید به من. کامیون حرکت گرد. وقتی کامیون دور شد، رضا کوچیکه و احمدی مانند دو یار صمیمی، در کنار یکدیگر شروع به راه رفتن کردند. آن ها برای همدیگر چیزی را تعریف می کردند و می خندیدند. مسیرشان به طرف مرکز آبادان بود. حتما می رفتند که کسان دیگری را دستگیر کنند و به کلانتری بیاورند. باجا گفت «می ترسم» گفتم «با ما کاری ندارند» ناگهان یاد دایی مرتضی افتادم که دو روز بود توی پستو قایم شده بود. حتما اگر به چنگ رضا کوچیکه یا پاسبان احمدی می افتاد، او را هم خونین به کلانتری می بردند. در این وقت مادر باجا با ساری زرد رنگش جلو در ظاهر شد و با لهجه هندی باجا را به خانه دعوت کرد. مادر باجا طبق رسوم طایفه ای از هندوها، همیشه ساری می پوشید. به نظرم پارچۀ ساری کم بود چون تکه ای از شکمش باز بود و می شد ناف او را دید. او اخلاق و رفتار مخصوصی داشت. زن های همسایه میانه خوبی با او نداشتند. در مورد او پچ پچ می کردند. من کاری به حرف های آن ها نداشتم. باجا همبازی خوبِ من در کوچه بود. هیچوقت با هم دعوا نمی کردیم. به خانه برگشتم. نمی دانستم چکار کنم. باید وقت می گذشت تا یازده شب بشود. مادرم در آشپزخانه غذا می پخت. برادرم که بعد از رفتن دایی محسن، در فکر بود، گوشه اتاق نشسته و مرتب به ساعتش نگاه می کرد. می دانستم او منتظر است تا یازده شب برسد. خانه دایی محسن رفتن که اینقدر دلشوره نداشت. حتما موضوع دیگری در میان بود که من نمی دانستم. از طرف شهر صدای هم‌همه خفیفی می آمد. گاه صفیر تک تیری هوا را می شکافت. وقتی صدای تک تیر می آمد، برادرم از بالای سردر اتاق، چشم به فضا می دوخت. انگار انتظار داشت عبور کردن تیر را ببیند. من می دانستم دایی مرتضی هم صدای تیر را می شنود. می داند که من و برادرم در اتاق هستیم، ولی با ما حرف نمی زد. ممکن بود یکی از همسایه ها در همانوقت از جلو اتاق ما بگذرد. ما هر دو در مورد دایی مرتضی ، خود را به فراموشی زده بودیم. کم کم خوابم گرفت به دیوار تکیه دادم و دیگر چیزی نفهمیدم. با صدای مادرم بیدار شدم. «پاشو شام بخور» معلوم شد در خانه دایی محسن از شام خبری نیست. مادرم قبل از شروع غذا، بدون هیچ حرفی، یک بشقاب برای دایی مرتضی جلو در پستو می گذاشت. بعد از شام دوباره به دیوار تکیه دادم. داشت خوابم می برد که برادرم بلند شد. چمدان کهنه ای را که من ندیده بودم، از توی پستو بیرون آورد. چمدان به نظرم سنگین بود. برادرم با زحمت آن را جا به جا کرد. مادرم چادرش را سرکرد و فرمان داد «بریم» به من گفت «اگه کسی ازت پرسید، ما از مسافرت اومدیم حالا هم داریم می ریم خونه دایی محسن» از خانه آمدیم بیرون. برادرم سعی می کرد وانمود کند چمدان سبک است ولی پیدا بود که با زحمت آن را حمل می کند. خیابان پهلوی خلوت بود. از رضا کوچیکه و احمدی خبری نبود. صدای هم‌همه از روی آبادان جمع شده بود. عابران کمی در رفت و آمد بودند. کسی به ما توجه نداشت. رسیدیم به اول خیابان زند. حالا جلو قیصریۀ پارچه فروش ها بودیم. پاسبانی از قیصریه که در آن وقت شب تمام دکان هایش بسته بودند، قدم زنان بیرون آمد. ما را که از خیابان خلوت می گذشتیم، از نظر گذراند. بدون این که حرفی بزند، ایستاد. از جلو او گذشتیم. هنگام گذشتن احساس کردم حرکات برادرم قدری شتاب زده شده است. مادرم اما خونسرد بود. دست مرا می فشرد و آرام قدم بر می داشت. فقط وقتی از جلو پاسبان می گذشتیم، حس کردم دستش کمی می لرزد. حالا اولِ خیابان استخر بودیم. خیابانی که انتهای آن به شط می رسید. قبل از این که خیابان استخر به شط برسد، خانه دایی محسن قرار داشت. دایی محسن دکان نجاری داشت. نجاری او هم مقابل خانه اش بود. من در طول راه در فکر چمدان سنگینی بودم که برادرم حمل می کرد. ضمن این که دلهره بی موردی هم داشتم که علت آن را نمی دانستم چیست. دلم می خواست زودتر برسیم. یعنی این چمدان چی بود و ما چرا داشتیم آن را نزد دایی محسن می بردیم؟ در خیابان استخر هیچ کس نبود. درهای همۀ خانه ها بسته بود. بنظرم می رسید اهالی خانه ها خواب نیستند. ولی چراغ ها را از ترس پاسبان احمدی و رضا کوچیکه خاموش کرده بودند. همه در تاریکی خانه هایشان کِز کرده و نگران بودند. فکر کردم هم اکنون مردم در خانه هایشان، سنگینی گام های پاسبان ها را روی قلبشان حس می کنند. کم کم به انتهای خیابان رسیدیم. از دور دکل چند لنج که در ساحل شط پهلو گرفته بودند، پیدا شد. بوی آزار دهنده ماهی مانده می آمد. میزهای ماهی فروش ها که رویشان را با حلبی پوشانده بودند، کنار خیابان بود. ناگهان دیدم چراغ کم سوی دکان نجاری دایی محسن روشن است. ما به خانه آن ها نرفتیم. رفتیم طرف دکان. دایی محسن روی میز کارگاه نجاری خم شده بود. وانمود می کرد که دارد کار می کند ولی مشخص بود که انتظار ما را می کشد. وقتی وارد دکان شدیم، برادرم چمدان را گذاشت زمین و در هوا فوت کرد. دایی محسن آمد جلو دکان چپ و راست خیابان را از نظر گذراند. برادرم گفت «کسی نیست» هر دو بلا فاصله دو طرف میز کارگاه را گرفتند و آن را کنار گذاشتند. دایی محسن پوشال های زیر میز را کنار زد. گودالی که معلوم بود تازه کنده اند، پیدا شد. برادرم چمدان را برداشت که در گودال بگذارد. مادرم گفت«با چمدون؟ چمدونشو می خوام.» هر دو به هم نگاه کردند. برادرم گفت« چند دقیقه در دکونو از تو ببندیم.» دایی محسن موافق نبود. «همسایه های رو برو مشکوک می شن» مادرم گفت«من جلو در می ایستم» رفت جلو در ایستاد. برادرم به سرعت درِ چمدان را باز کرد. شروع کرد به بیرون آوردن کتاب ها. کتاب ها گویی نمی خواستند دفن شوند. تقلا می کردند و از دست های برادرم می افتادند. دایی محسن آن ها را در گودال می چید و عرق می ریخت. وقتی کتاب ها تمام شد. اول روی آن ها پوشال ریخت بعد گودال را با خاک پر کرد. دوباره رو خاک ها پوشال پخش کرد. بعد کمک کردند و میز کارگاه را سر جای اولش بر گرداندند. انگار که اتفاقی نیفتاده. همه نفس راحتی کشیدیم. و بیرون آمدیم. دایی محسن دکان را قفل کرد. مادرم چمدان را بست وگفت «بریم» چمدان دیگر خالی بود و ما هیچ دلهره ای نداشتیم. این از راه رفتنمان پیدا بود. انگار داشتیم قدم می زدیم. من تازه متوجه شدم که هوا دم کرده و بشدت گرم است. مرداد ماه و خرما پزان بود.

دایی مرتضی همچنان در پستو زندانی بود. مادرم دیگر داشت حوصله اش سر می رفت. دست هایش را به هم می سایید و می گفت «یا باب الحوائج فرجی بکن.» من به حیاط نگاه می کردم شاید باب الحوائج پیدایش شود، خبری نبود. دلم برای مادرم می سوخت. داشت روز پنجم تمام می شد. نزدیک غروب آمدم جلو کوچه. باجا ایستاده بود. داشت به طرفی نگاه می کرد. شاید منتظر رضا کوچیکه یا پاسبن احمدی بود. من رسیدم کنارش دیدم هر دو پاسبن دارند می آیند. آن ها این بار چهار جوان را جلو انداخته و پشت سر آن ها می آمدند. به دست های جوان ها دستبند زده بودند. یکی از جوان ها که رنگش بشدت پریده بود، رو به مغازه دارها کرد و فریاد زد «ما انگلیسی ها را بیرون نکردیم که آمریکایی ها بیان جاشون…» رضا کوچیکه نگذاشت دیگر چیزی بگوید، از پشت با باتوم کوبید توی سرش. جوان تلو تلو خورد دو نفری که در کنارش حرکت می کردند، هوایش را گرفتند که زمین نخورد. وقتی از جلو کوچه ما می گذشتند، جوان را دیدم که خون از کنار گردنش راه گرفته بود. باجا گفت «سرش رو باند پیچی نمی کنن؟» بنظرم سئوالش عجیب آمد. پیتان رادیوی دکانش را روشن کرد. موجش راگرداند. رادیو قار قار کرد. بعد صدای کسی شنیده شد که شعار می داد. به بعضی ها مرگ بر و به بعضی ها زنده باد می گفت. چهار جوان وقتی از جلو دکان پیتان می گذشتند، نگاه بدی به او کردند. موهای روغن خورده پیتان از پشت شیشه اش پیدا بود. عابری که از جلو مغازه اش می گذشت گفت «صدای این میر اشرافی نکبت رو خفه کن» پیتان صدای رادیو را بست. پاسبان احمدی مثل این که چیزی شنیده باشد، خیز برداشت که بیاید طرف عابر. من و باجا دویدیم طرف خانه هایمان. ما خیلی از پاسبان احمدی و رضا کوچیکه می ترسیدیم. مادر لب حوض نشسته بود و طبق عادت داشت بر هم می سائید. ناگهان از خیابا صدای تیر اندازی آمد. صدای گام هایی که می دویدند. صدای کسی که گفت ایست. صدای دیگریکه گفت بزنش. نذار فرار کنه. بزنش. من بی اختیار خیز برداشتم که بروم ببینم چه خبر است. مادرم پشت گردنم را گرفت و کشید طرف اتاق. هُلم داد تو. خودش برگشت. همسایه ها به حیاط ریخته بودند و همه با هم حرف می زدند. از فرصت استفاده کردم و خودم را به پستو رساندم. آرام گوشه پرده را کنار زدم. کنجکاو بودم ببینم واقعا دایی مرتضی هنوز در پستو پنهان است. احساس می کردم دلم هم بایش تنگ شده. دایی مرتضی در تاریکی پستو نشسته بود. موهایش که بنظرم بلند تر از همیشه بود، روی پیشانی اش افتاده بود. او مثل سایر اوقات موهایش را کنار نزد. با تعجب به من نگاه کرد و انگشتش را به علامت سکوت بر لب گذاشت. بُغض گلویم را فشرد. پرده را انداختم. از اتاق آمدم بیرون. زن های همسایه و مادرم در حیاط جمع بودند. انتظار واقعه ای داشتند. از خیابان و از روی شهر صداهای در همی می آمد. گاهی ازبین صداها، فریاد رسایی پر می کشید و به آسمان می رفت. مادرم و همسایه، همزمان با صدا، به آسمان نگاه می کردند و خودشان لحظه ای چند ساکت می شدند. آرام به طرف درِ حیاط خزیدم. مادرم. می خواستم خودم را به کوچه برسانم. مادرم حواسش بود. «برگرد سر جات» آمدم کنار حیاط نشستم. هیچ کار نداشتم بکنم. صدای کوبیدن در آمد. درِ حیاط ما همیشه باز بود. وقتی کسی در می زد معنی اش این بود که غریبه است. زن های همسایه به اتاق هایشان رفتند. برادرم با جوانی وارد شدند. هر دو آشفته بودند. در اتاق ما مدتی با برادرم آهسته حرف زدند. عجیب بود که رفته بودند کنار پردۀ پستو و سعی می کردند دایی مرتضی را هم در جریان حرف هایشان قرار دهند. مدتی طول کشید تا به نتیجه رسیدند. این جوان هر کس بود می دانست دایی مرتضی در پستو پنهان شده است. من حرف هایشان را نمی شنیدم. گاهی کلمه امشب به گوشم می رسید. مادرم حرف فروش چیزی و تهیه پول را زد. بلند شدند که بروند. مادرم به من اشاره کرد وگفت «اینم با خودتون بیرین» کسی که همراه برادرم بود، موافق نبود. مادرم تآگید کرد «بهتره» سرِ کوچه منتظر تاکسی شدیم. باجا نبود. رادیوِ مغازۀ پیتان آهنگ یکنواختی را پخش می کرد. مثل مارش نظامی. کسی که گفته بود «صدای این میر اشرافی را خفه کن» هم داشت علیه مصدق شعار می داد. پیتان با موهای روغن زده داشت با یک رادیو ورمی رفت. نزدیک ظهر بود. یک کامیون خالی به کوچه کلانتری پیچید. سوار تاکسی شدیم. برادرم به راننده گفت «جسر بهمنشیر» این بار دیگر چمدانِ کتاب همراه نداشتیم ولی من می دانستم به جایی می رویم که مربوط به پنهان شدن دایی مرتضی است. از خیابان زند که می گذشتیم، چند پاسبان باتوم به دست، را دیدم. در چهارراه زند، افسری کنار یک کامیون ایستاده و تعلیمی اش را آرام به بازویش می زد. کسی که همراه برادرم بود، به بهانه صاف کردن ابروهایش، سعی کرد صورتش را پنهان کند. جلو پل بهمنشیر پیاده شدیم. قدم زنان از پل گذشتیم. انگار برای تفریح آمده ایم. چند گاومیش، کنار شط شنا می کردند. گرسنه ام بود. در انتهای پل من و برادرم ایستادیم. جوانی که همراهمان بود، درون نخل ها رفت. به خانه ای گلی نزدیک شد. مرد چفیه بسته ای بیرون آمد. با هم حرف زدند. برادرم را صدا زد. من همانجا ایستادم. برادرم دوید طرف آن ها. نمی دانم چرا عجله داشت. من به نخل ها نگاه کردم که سر در هم کرده و گویی نجوا می کردند. آواز چندین پرنده که با هم می خواندند، از میان نخل ها به گوش می رسید. برادرم از دوستش جدا شد. برگشتیم. جلو کوچه از تاکسی پیاده شدیم. خیابان خلوت بود. مادرم با نگرانی ما را نگاه می کرد. وقتی وارد اتاق شدیم، شروع به نجوا کرد. من دو کلمه «درست شد» را شنیدم. مادرم چادرش را سر کرد و رفت. فکر ناهار نبود. قدری نان خالی خوردم و خوابم برد. عصر از گرمای دم کرده هوا بیدار شدم. صدای هیاهوی دوری به گوش می رسید. بلند شدم. مادرم فرمان داد «کوچه خبری نیست» تازه هوا تاریک شده بود که همان مرد آمد. مادرم بسته ای به او داد. به برادرم گفت «نگاه کن کسی تو حیلط نباشه» دایی مرتضی از پستو بیرون آمد. موهایش را از روی پبشانی کنار زد. مادرم را بوسید. « تو ولایت غربت، با گرما چکار می کنی برار؟» می خواست گریه کند، نکرد. به فرمان برادرم که حیاط را می پایید کسی نباشد، آن ها بیرون رفتند. مادرم وسط اتاق نشست و گفت «خواهر مرده تو گرمای کویت هلاک می شه» و زد به گریه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دسته بندی ها:

  آثار ارسالي, داستان

  • ۲۶ام اردیبهشت ۱۳۹۷
  • دفتر