تبلیغات

از درج هرگونه تبلیغات و مطالب هرز معذوریم

در امتداد اندوه | دفتر غم

محمد ابراهیمیان

 

سیسیلیا: من تازه با یه مرد عجیب آشنا شدم. البته خیالیه، اما خب همه چیز رو نمی‌شه با هم داشت. (رز ارغوانی قاهره، وودی آلن)

دفتر غم-«چرخ فلک» آخرین فیلم پیرمردِ تلخ اندیش را می‌توان پازل تکمیل کننده‌ی «جاسمین غمگین» دانست که سیری دوباره در جهانی تنسی ویلیامز گونه دارد. با این تفاوت که گویی این بار وودی آلن از نمایشنامه‌ای نانوشته از ویلیامز اقتباس کرده باشد. جینیِ «چرخ فلک» همان بلانش دوبوآیِ «تراموایی به نام هوس» است، همان جاسمینِ تسلیمِ اندوه. فرقی نمی‌کند کدامشان اما یکی از آن‌هاست قبل از پریشانی و یکی دو مرحله پیش از آن فروپاشی عصبی. وودی آلن در کنار نگاه طنازانه و سرشار از شک و تردیدی که به رابطه‌های عاشقانه دارد، در عین حال یکی از بهترین خالقان لحظات تلخ و اندوه‌ناکِ زنانه‌ی تاریخ سینما و تصویرگر زنان سرخورده اما هم‌چنان در جستجو و امیدوار به معجزه‌ی عشق است. راوی قصه‌ی زوج‌های به بن‌بست رسیده، رابطه‌های نافرجام و عشق‌های عقیم مانده. از ایو، مادر پا به سن گذاشته‌ی «صحنه‌های داخلی» شروع کنیم. زنی که به جرم پیری از طرف شوهرش ترک شده و حالا دخترکانش قصه‌ها از روزهای دلبری او برای تعریف کردن دارند. روزگاری که با شنیدن آن‌ خاطرات هم‌زمان با یادآوری تصاویر جوانیِ باشکوهِ جرالدین پیج، مثلاً در «پرنده‌ی شیرین جوانی» یا «تابستان و دود» ، باز هم بر اساس نمایشنامه‌های تنسی ویلیامز غمی دو چندان پیدا می‌کند. رابطه‌های پرتعداد اما بی‌سرانجامِ آدم‌های سرگشته‌ی «منهتن» یا سیسیلیایِ دل‌سرد از رابطه‌ی نه‌چندان دلچسب با مونک در رز «ارغوانی قاهره»؛ این به نوعی شبیه‌ترین فیلم آلن به «چرخ فلک»، که آن‌چنان باورمند به تصاویر تابیده بر پرده‌ی نقره‌ای خیره می‌شود که برای شخصیت اصلی فیلم چاره‌ای جز پا گذاشتن به دنیای واقعی باقی نمی‌گذارد. داستان ماریونِ خسته و دل‌زده از عمری زندگیِ بی‌رمق با همسرش که در جستجوی جوانی و اشتیاق از دست رفته‌اش تلاش می‌کند یکی از عمیق‌ترین و افسرده‌ترین روایت‌های آلن را در «زنی دیگر» شکل می‌دهد. «آلیس» ِ مرفه اما ناراضی، به همه چیز پشت پا می‌زند تا استقلال‌اش را به دست بیاورد. دنیای پر خیانتِ زوج‌های بی‌وفا در «شوهران و همسران» یا جاسمین به اضمحلال رسیده و در آخر داستان جینی، قصه‌ی زنی از آرزو مانده اما هم‌چنان تشنه‌ی شنیدن صدایِ سبزِ عشق. از همان عشق‌ها و رابطه‌های پرشوری که در رمان‌ها و نمایشنامه‌ها خوانده و از همان‌هایی که روزگاری روی صحنه بازی‌شان کرده اما سهمی از آن در زندگی واقعی نصیبش نشده است.

کیت وینسلتِ دست‌نیافتنیِ «چرخ فلک» در یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌هایش، در قامت زنی میانسال که سعی می‌کند چین و چروک‌های تازه پیدا شده‌اش را از نظرها پنهان کند تا آن‌چه را که سهم خود از زندگی می‌داند از روزگار باز پس گیرد درخشان است. استورارویِ نابغه هر چه نور در آسمان کانی آیلند بوده را یک‌جا به تصاویر خوش آب و رنگ فیلم و در راس همه‌ی آن‌ها به صورت وینسلت که گویی جاذب نور است می‌تاباند. چهره‌ای که حتی در تاریکی شب یا در هوای ابری و بارانی هم هر آن‌چه نور در لابه‌لای ابرها هست را از روزنه‌ای می‌رباید، به سمت خود می‌کشد و چون الماسی که آن نور را بازتاب می‌دهد تمامی فیلم را تسخیر می‌کند.

تصاویر فیلم آن‌چنان درخشنده است که بعد از آن‌چه داریوش خنجی در «نیمه‌شب در پاریس» انجام داد، این همه رنگ و نور و شفافیت و تازگی در تصاویر آلن بی‌سابقه جلوه می‌کند. «چرخ فلک» داستان یک اندوه ناتمام است که در هجوم رنگ و آب و نور برای ساعتی فراموش‌شدنی به نظر می‌رسد. قصه‌ی همیشگیِ جنگیدن با تقدیری محتوم و در انتها نتوانستن، باختن و از روزگار بازی خوردن. داستان عمری به دنبال عشق دویدن، بی‌وفایی کردن و از دست دادن و دوباره از نو دویدن و از دست دادن. چرخیدن و تکرار کردن چون همان چرخ فلکی که دائم در گوشه و کنار قاب در حال چرخیدن است. سوار می‌شوی و ابرها را لمس می‌کنی اما در پایان چاره‌ای جز پیاده شدن نخواهی داشت. گیر کردن در چرخه‌ی تکرار تا جایی که ته مانده‌یِ زیباییِ سال‌های جوانی اجازه‌ی دلبری بدهد. در روز تولد جینی، میکی مجموعه نمایشنامه‌های یوجین اونیل را به او هدیه می‌دهد. تراژدی‌های اونیل؛ با نگاهی که به اسطوره‌ها، تراژدی‌های یونانی و تقدیر گریزناپذیر دارند و با آن رئالیسم تلخ و هولناک‌شان که به تصاویر جهنمی در ادبیات معروف شده است و دوزخی را که به جای زندگی ترسیم می‌کنند به عنوان تحفه‌ای برای زنی رویاپرداز می‌توانست میخ آخر تابوت این رابطه باشد اگر جینی تا این اندازه خوش‌خیال نبود.

به «رز ارغوانی قاهره» بازگردیم. به دیگر دختر خوش‌خیالِ خلق شده‌ی وودی آلن. زنی که در آرزوی ترک کردن مونک که چون هامپتی، هم به وجود او محتاج است و هم گه‌گاهی به خشونت ذاتی‌اش متوسل می‌شود؛ به کمک معجزه‌ی عشق و جادوی خالصِ سینما خیالِ شورانگیزِ زندگی با گیل/تام را در دل می‌پروراند، گرچه در پایان جز تنهایی و سرخوردگی نصیبش نمی‌شود اما همچنان سینما، فرد آسترِ رقصان و جرعه‌ای نور وجود دارد تا دلخوشی اندکی برایش به ارمغان بیاورد ولی در تراژدی جینی امیدِ دوباره، قطعه‌ای گم شده است و از سینما تنها در عشق بی‌حد ریچیِ شر و شیطان نشانه‌ای می‌توان یافت. پسرکی که تنها با خیره شدن در شعله‌های سوزان آتش و افسون سینماست که آرام می‌گیرد. انگار ریچی تنها شخصیت فیلم است که وودی آلن عمیقاً دوستش دارد. در انتهای فیلم جینی با آرایشی نمایشی و غلیظ‌تر از آن‌چه در طول فیلم دیده‌ایم با لباسی پرزرق‌ و برق، به جا مانده از روزگار نقش‌آفرینی در صحنه و چون نوعروسان، در پی اثبات بی‌خبریش از نحوه‌ی گم شدن کرولینا، رقیبی که سرانجامِ این عشق را برایش زهر کرده در حضور میکی به استقبال حجم عظیمی از نور آفتاب می‌رود تا بدترین نقش عمرش را بازی کند. نوری که تمامی چین و چروک‌های ریز و نادیدنیِ چهره‌اش را عیان می‌کند. همان نوری که سال‌ها قبل بلانش وقتی در برابر هارولد قرار گرفت از آن گریزان بود این بار بر چهره جینی می‌تابد. می‌تابد تا جینی را با آن چشم‌ها که گویی همان لحظه از یک خواب عمیق بیدار شده، تکیده‌تر و درمانده‌تر از همیشه نشان دهد. بازی تمام می‌شود و نورها کنار می‌روند. با جینیِ بی‌رمق و روبرو شده با واقعیتی تلخ در نمای نزدیک تنها می‌شویم. جایی که دیگر فرصتی برای نقش‌آفرینی نمانده اما این چرخ شگفت‌انگیزِ بی‌رحم همچنان قرار است که بچرخد. هربار اما فرسوده‌تر، خسته‌تر و از نفس افتاده‌تر.